بس است ای سکوت من که بی تو زنده نیستم
چه سوت و کور بودم ان زمان که بی تو زیستم
فروش دین ببین چنین به کوچه نبوغها
بیا که شاکی جنون سرد قرن بیستم
سپیده سر زن از افق ! ببین خمار داد را
که دادخفته است داد و من به ما ومن گریستم
تو ظاهری و من به سان سایه پشت پرده ام
به پشت پرده مخلص ولایت فقیستم
تلا لو نگاه تو منتظر ! ای نظاره گر
مرا ز خواب وارهانده دیده ام که کیستم
چشم به راه ماهی از نوادگان حیدرم
نگو نفس چه میکشی ! یقین که بی تو نیستم

موضوع مطلب :